آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

142.بازم کیک:دی

امروز عصری رفتیم تجریش که برای بابا مرتضی پیراهن بخرم برای سر کارش و برای خودمم مانتو ... برگشتنه تو نیاوران رفتیم یه شیرینی فروشی دیگه:) این یکی کیلویی 40 تومن میگیره برای کیک ... چه سفارشی چه غیر سفارشی ... قیمتش معقولتر از اونه ولی بازم فکر کنم گرونه هنوز:دی در راستای امتحان کردن بازم دو تا شیرینی گرفتم - فکر کنم تا روز تولدت من میترکم:دی - خیلی دوست داشتم مزه شو ... جفتشونو ... حالا ببینیم بالاخره به کی سفارش میدیم:) امروز به شیوه ی بانمکی 4 دست و پا میری! دستات که همون مثل قبله ولی پاهات رو خیلی بانمک میذاری ... رو زانو راه نمیری رو سرپنجه میری ... خیلی باحاله:* دیروز مامانی میگفت همش دروازه باز میکنی نکنه دایی آرش ش داره میاد؟ ...
6 خرداد 1392

141.کیک

امروز خونه ی مامانی بودیم و آش درست کردیم ... صبح میخواستیم بریم یه سری لباس گذاشتم برات بیارم که یادم رفت! خلاصه اونجا هم حسابی خودت رو کثیف کردی:دی یه شیرینی فروشی خیلی لوکس دم خونه ی مامانی اینا باز شده بود که خیلی دوست داشتم برم گفتم اگه بشه کیکت رو هم اونجا سفارش بدم ... خلاصه با همون لباس کثیف:دی رفتیم ... وای چه کلاسی! کاشکی اون ریختی نبودی بچه م:)) امروز تولد یکسالگی قنادیشون هم بود و با کیک و کاپ کیک و قهوه و اینا پذیرایی میکردن! کیکشون فوق العاده بود ... گفتم بپرسم ببینم هزینه ی کیک برای 20 نفر چقدر میشه ... رفت تو اینترنت و چندین مدل برام آورد و من اتخاب کردم ... گفت پایه ی سفارشی هامون از 250 تومنه! اینم چون خیلی ساده بود 270! وو...
5 خرداد 1392

139.خاله هانی

امروز خاله هانی اومد پیشمون:* رفتیم خرید کردیم و ناهار خوردیم و الانا هم همسری اومد دنبالش و رفت:) خیلی خوش گذشت خاله بازم پیشمون بیا:*  رفتیم واسه نی نی هامون خرید کردیم از یکی از وبلاگهای اینترنتی که یافته بودیم ... ولی نمیخواستم خرید اینترنتی بکنم حداقل نه دفعه ی اول! رفتیم دیدیم و خریدیم ... جنساش خوب بود قیمتاش هم بدک نبود:) خلاصه که بالاخره لباس تولد برات خریدم دخترکم:* یه دستمال سر و دو تا بادی حلقه ای هم خریدم:) مبارکه:* پریروز زنگ زدم به سمانه برای تولد دعوتشون کنم که گفت ای وای ما داریم میریم اصفهان! مسعود هم از اونور گفت مگه ما باید باشیم؟؟؟! هیچی بهشون نگفتم ولی ناراحت شدم:( دیروز به مرضی گفتم و به مامانش گفته بود فعلا...
4 خرداد 1392

138.روز پدر

امروز روز پدر بود ... دیروز تو تجریش هر چی نگاه کردم هیچی پیدا نکردم نه برای بابات و نه برای بابام! البته اینم بگم هول هولی رفتم و اومدم ها! ولی ایشالا به زودی جبران میکنم:) بابا مرتضی پارسال روز پدر بزرگترین هدیه ی عمرش رو گرفت و البته شما براش کادوی روز پدر هم گرفته بودی:) یه زنجیر خوشگل که همیشه به گردنشه:) دستمون درد نکنه:)
3 خرداد 1392

137.تولد قمری!

امروز تولد قمری ته مامانی:* 13 رجب! تولد حضرت علی ... امروز ظهر خونه ی آقای حسینی دوست بابایی بودیم -البته بدون بابا مرتضی ... چون مامانبزرگه نمیره خونشون:| - عصری رفتیم خونه ی دایی حسین بابا مرتضی و شب باز با مامانبزرگه اومدیم خونه!  امیدوارم تو مثل من نباشی ... من با مهمون موندنی مشکل دارم:( مامانبزرگه طفلی بهم کاری نداره ولی من سختمه:( خیلیم بده اینجوری ... بعد تازه عرضه ندارم بگم جایی دعوتم ... این بار چون خیلی زشت بود اگه نرم با هر جون کندنی بود گفتم.  در هر حال بیخیال ... تولدت مبارک :*
3 خرداد 1392

135.عسل

راستی اینو نگفته بودم! 3 روزه عسل میخوری:* خامه و عسل رو قاطی میکنم با نون میخوری و دوست داری:)  دیشب خوابت میومد دیدم صدا میاد برگشتم دیدم کنار کابینت نشستی کله تو میکوبی به کابینت! امروزم هی کله تو میزدی زمین بعد دردت میومد گریه میکردی! مگه مریضی خووووووووووووو؟! قربونت برم من:* چرا این دو روزه همش داره بلا سرت میاد مامانی؟:( باید هی همش اسفند دود کنم برات!
1 خرداد 1392

134.تابلوم شکست:(

اون تابلو خوشگلم بود ؟ اون که عکسشم گذاشته بودم! طی عملیاتی انتحاری افتاد شکست:( تخصیر تو شد ها! دوستش داشتمممممممم! البته بیشتر تقصیر باباته که هی بهش گفتم یه میخ بزن پایینش گوش نکرد:(  اومدی دنبال مامان تو دستشویی! بعد دستت موند لای در - البته شکر خدا هیچیش نشد - بعد اومدم بغلت کنم خوردیم به تابلو و افتاد شکست!
1 خرداد 1392